موقعی که از خانه بیرون می زدم جاناتان را بوسیدم. مادرش از این که همدیگر را ببوسیم نفرت داشت. چون زمین گیر بود گاهی به طرفمان چیزی پرتاب می کرد و وقتی چیزی دم دستش نبود ناسزا می گفت. اما وقتی گلویش پیشمان گیر بود خودش را نگه می داشت. مثل آن روز صبح که رو به من و جاناتان در آستانه ی در خروجی گفت:
سلام علیک. اون روز با آتبین و سامان و بزرگمهر دانشگاه بودیم که دستشوئی مون گرفت. من گفتم: حالا که دستشوئی داریم چطوره بریم دستشوئی؟
همه مخالفت کردن و قیافشون رفت تو هم و گفتن: اه اه اه! حالمو بهم زدی آخه کی تو اماکن عمومی میره دستشوئی؟
من گفتم که: کار واجب دارم برادرا. شما بمونید من زود برمی گردم.
دستمال توالت نبود! خو آدم که نمی تونه خیس خیس بیاد بیرون! حالا گیریم خیس اومدی بیرون، چرا مایع دستشوئی نیست که دستاتو بشوری؟
پرسیدیم و طرف گفت: قبلاً میگذاشتیم ولی دانشجوها آدم نیستن حروم حجل می کنن دیگه نمیزاریم.
های. یه بار با تام و راسل و برندان تو کالج بودیم که دستشوئی مون گرفت. گفتم: من میرم تا خونه دستشوئی می کنم و بر می گردم.
همه مخالفت کردن و قیافشون رفت تو هم و گفتن: ای بابا کار واجب داریم نمی تونیم منتظر تو بمونیم که! بیا همین یه بار برو دستشوئی کالج.
بعد راسل یه دستمال کاغذی بهم داد. آخه خوشم از دستمالهای دستشوئی های اماکن عمومی نمیاد. می ترسم خاک روشون نشسته باشه.
یادمه یه بار که دستمال تموم شد شکایت کردیم و طرف جواب داد: آره چند نفر هستن که دستمال ها رو تلف می کنن. ولی ما اونقدر بجای دستمالهای تلف شده دستمال نو میزاریم که دیگه از این کار خسته بشن.
چطورید یا نه؟ بهتون گفته بودم یه بار تو غذا خوری دانشگاه دعوام شد؟ ای بابا! داستانش جالبه. گوش بدید:
حالا غذا آشغاله، مزه مونده میده، پر از کافورم هست. مرتیکه ها از سربازخونه بیشتر توش کافور میریزن. حالا خوبه غذاخوریمون نرکدست ها. دخترا اون سر دنیا غذا میخورن. هر پنج قدمی هم یه حراستی داره هوا رو بو میکشه یه وقت بوی دختر و پسر با هم ترکیب نشه.
غذافروشه با زرت و زورتش رفت رو نِرومون. ممدم خیلی خشنه، نزدیک بود یارو رو چپه کنه. یه دفه ای همه کارگرای سلف اومدن ریختن سرمون ما ترسیدیم در رفتیم. خلاصه روز باحالی بود. تازه تا شب گشنه موندیم.
واساپ؟ یه داستان جالب در مورد سلف یادمه که بد نیست براتون تعریف کنم:
مدیر رستوران اومد و کارگره رو جریمه کرد که تو روی دانشجوها ایستاده بود. ولی بیچاره راست گفته بود. سالاد نداشتن. ظرف خالیشو نشونم دادن. اما حق بدید بهم، چطور میتونستم حرفش رو باور کنم؟
یه ماه از ترم جدید گذشت که بالاخره دم دفتر بسیج آگهی زدن: کسایی که رشته ورزشیشون بسکتبال بود برن دفتر تربیت بدنی و دوباره ثبت نام کنن.
من و بزرگمهر با سر رفتیم و اسم و شماره دانشجوئی و شماره موبایل و اسم پدر و مادر، دو تا کپی دو رو شناسنامه و کارت ملی، با یه مبلغی پول دادیم و گفت که دو هفته ی دیگه کلاسا شروع می شن. پونزده کیلومتری دانشگاه یه سالن سرپوشیده هست که دوشنبه ها ساعت دوازده شب تحت اختیار گروه بسکتباله.
مشکل توپمون تقریباً حل شده بود. پارسال فقط هفت تا توپ داشتیم ولی امسال شده بودن ده تا. تازه سه تا توپ جدید خیلی بهتر از قبلیا بودن. همه بچه های بسکتبال دانشگاه رو می شناختم، و همه شون از سی نفر بیشتر نمی شدن. اما اون شب وقتی رفتم اونجا بیشتر از پنجاه نفر دیدم. خیلی هاشون بالای سی سال، و خیلی هاشون زیر هفده ساله بودن. کاشف به عمل اومد که مربی بسکتبالمون بچه های تیم خودشم میاره که با ما تمرین کنن. خلاصه نوبت ما برای تمرین و تمرین نصف می شد تا زمانی که دستم از جا رفت و از تیم خط خوردم و نوبتم برای تمرین برای همیشه از بین رفت.
ترم جدید که شروع شد مربی کارتر باهام تماس گرفت. ازم خواست به دانیل هم خبر بدم که تیم بسکتبال دوشنبه تا چهارشنبه تمرین داره.
از اینکه یه سالن جدید بهمون دادن شاکی شدیم، آخه یه جورایی با سالن ترم قبل خو گرفته بودیم، ولی این یکی بدک نبود. دوشنبه ها مربی کارتر باهامون تکنیک کار می کرد، سه شنبه ها مسابقه می دادیم، و چهارشنبه ها وقت آزاد داشتیم. هفته ای حداقل یه روزم باید حتماً می رفتیم بدنسازی. باشگاه بدنسازی درست پشت سالن قبلی خودمون بود. همه اعتراضمون درومده بود که چرا باشگاهم برامون منتقل نکردن، ولی گوش کسی بدهکار نبود. می گفتن تیم راگبی هم باید تمرین کنه و اونجا بین زمین اونا و سالن ماست.
اما مشکلمون با کمبود توپ هرگز حل نشد. بیست نفر بودیم با هجده تا توپ. دیوانه کنندست نه؟
اهورا جونم. عزیز دلم. الهی داداش قربونت بره. تولدت مبارک.
حالا دیگه شیش سالت تموم شده فدای شکل ماهت بشم. لوپاتو بخورم. جیگر من اون شیطونی کردنته. تولدت مبارک.
امتحان ميانترم داشتم، و جزوه ام کامل نبود. درس هر جلسه اي رو توي يک تکه ورق نوشته بودم و گوشه اي. امتحان بود و شب مکافات. ما هم گفتيم بدون جزوه ي کامل که اصلاً حال نمي دهد درس خواند، پس تصميم بر اين شد که اول پاکنويس رو کامل کنيم، و بعد شروع کنيم به درس خوندن.
پاکنويس کردن ما تا تقريباً ساعت دو بامداد تمام شد، ولي در حين همين پروسه کلي هم از درس ياد گرفتيم.
يکدفعه اي ياد اون جمله اي که توي کتاب اصول مديريت و سرپرستي پرويز سعيدي خوندم افتادم که «کسي موفق مي شه که محدوديت ها را به فرصت تبديل کند.» و بعد يادم افتاد که اون موقع هرچي فکر کرده بودم نتونستم راهي پيدا کنم که محدوديت هام رو به فرصت تبديل کنم. حالا مي ديدم ندانسته همين کار رو کردم.
*البته لازم به ذکره که اگر تمام فرمول ها رو توي يه کاغذ نمي نوشتم و با خودم سر جلسه نمي بردم فقط نيمي از نمره رو مي گرفتم، ولي اون نصف ديگه رو از ديشب يادم مونده بود!
من هر جا می رسم، هر سوالی که ازم می پرسن، خالصانه راستش رو می گم. خودم فهمیده بودم حرکت ضایعیه؛ چه بسا کسانی که دروغ می گن اصولاً خفن نمود می کنن. اما چرا عملیش نمی کردم، خودمم موندم.
امروز تلنگری از یک دوست روشنفکر باعث شد خودم و جمع و جور کنم.
دوستم، بعد از اینکه با دوستش سلامُ علکیم کردیم و مراسم معارفه تمام شد، چند تا سوال غیردرسی پرسید و من هم ساده، همه رو حقیقتاً گفتم. بعد که اون دوست جدید رفت، دوست قدیمی ام گفت:
- اين خوبه که رو راستي، و بد هم نيست که خيلي رو راستي، ولي اين خوب نيست که همه جا و با همه رو راستي. گاهی لازم نیست همه، همه چیز رو راجع بهت بدونن. و گاهی لازمه همه چیزی در موردت ندونن.
---------------------- یه چیزای جالب جدیدی داره اتفاق میفته! جالبن خیلی! و خصوصی! چرا دارم اینجا مطرحشون می کنم، مطمئن نیستم!
افتخار، درست پس از انجام دادن کار شايسته با عشقي خالص مي آيد.
کساني که به سماجت خود افتخار مي کنند، از حماقت خود خبر ندارند.
ترجيح مي دهم کر و کور و لال باشم، ولي به افتخار آفريني کسي افتخار نکنم.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا فقط یه سری آدم دانشمند و پیامبر و دشمن بود، همینا دیگه.
تو همین حیص بیص یه بار یه یاروی دانشمند پولداری بود که یه خونه عین قصر داشت. بعدش یه بارم یه درویش خود کفا بود که یه کشکول عین اونجای اسب داشت. یه روز این درویشه میره در خونه ی عالم عارف دانشمند، میگه : تو چجور دانشمندی هستی که برای خودت یه قصر داری؟ مگه راه و رسم عرفان رو نمیدونی؟ مگه نمیبینی همه ی هم قطارات فقیرن و بجز یه کشکول عین من هیچی ندارن؟
دانشمنده میگه: من دارم، استفاده می کنم. تو نداری، بفرما قدمت روی چشم، در خدمتت باشم.
درویش خود کفای کشکولی میگه: نه ! من آوارگی و کشکول به دستی رو ترجیح میدم، چرا که این گونه زندگی به من عادت داره!
زاهد پارسای ثروتمند درخواست میکنه: پس لااقل بیا امشب رو خونه ی من بگذرون، کجا رو داری بری.
و درویش قبول می کنه.
فردای اون روز، درویش و زاهد توی باغ بزرگ و سرسبز عمارت دانشمند قدم می زدن که درویشه میگه: دوست داری بریم کرب و بلا؟
زاهد جواب میده: از خدامه. بسم الله.
درویش میگه: حاضری همین حالا همه ی زندگیت رو ول کنی و با من به طرف کربلا قدم بزنی؟
زاهد باز جواب میده: چرا که نه؟ یا علی.
درویش میگه: باشه پس بزار من کشکولم رو بیارم راه بیفتیم!
!!!
کامیون او را در جاده، نزدیک دهکده ی کوچکی که خانه اش به حساب می آمد پیاده کرد و با غرشی بلند دور شد و در توده ی خاک و غباری که از خودش به جا گذاشت، از نظر ناپدید شد.
اکنون او مانده بود با یک کوله پشتی خاکی که یک جفت پوتین و کلاهی آهنی از آن آویزان بود. کلاه سنگینی میکرد، پس آن را جدا کرد و همانجا وسط جاده انداخت. سلانه سلانه به طرف خانه حرکت کرد.
در باز بود. وارد خانه شد و گشت اما کسی آنجا نبود. به کلبه ی کوچک همسایه نگاهی انداخت اما آنجا هم همین وضعیت بود. خسته و کوفته به خانه ی قدیمی خودش برگشت و بدن تکیده اش را روی تختخواب انداخت.
با خود فکر کرد خانواده اش کجا می توانند باشند. حدس نمیزد زنده مانده باشند. اما آیا بقیه دهکده هم به آنها دچار شده اند؟ چرا هیچ صدایی بلند نمی شد؟ آیا همه ی خانه ها خالی از سکنه شده بودند؟
اما این مسائل چندان مهم نبود. چند روز بیشتر از زندگی اش نمانده بود؛ و او این را حس می کرد. با خود گفت اصلاً همان بهتر که دوباره با نزدیکانش خو نگیرد. جدایی بدون خداحافظی برایش راحت تر بود؛ و تصمیم گرفت فکر کند برای خانواده اش هم این انتخاب، بهتر است.
بعد از ظهر تمام شد. خورشید نارنجی لیز خورد و پائین رفت و آبی سیرِ سرشب همه جا را در آغوش گرفت. در همین اثنا، صدای غرش سنگین موتور اتومبیلی که کم کم زیاد تر می شد، در فضا پخش شد. نوری زرد از پنجره ی روبروی تختخوابش به داخل خزید و روی سقف دوان دوان حرکت کرد. فوراً از جا بلند شد. فرصت دست زدن هیجاناتش به هیچ ریسکی وجود نداشت. هرچه باشد، سالهای جنگ بود و شهرها و روستاهای زیادی در اشغال دشمن بودند.
به آرامی از گوشه ی پنجره به بیرون نگاه کرد و دید حدسش درست بوده است؛ سه سرباز و دو افسر بیگانه با خنده و شوخی و اربده از اتومبیل پیاده شدند. به طرف غذاخوری دهکده، که روبروی خانه ی او قرار داشت، رفتند.
همانجا، زیر پنجره، بدون اینکه چراغی روشن کند یا هیچ سر و صدایی راه بیاندازد گوشه ای کز کرد. با خود فکر کرد کاش حداقل اسلحه اش را به او میدادند، تا اگر آنها وارد خانه اش شدند با آنها مقابله کند. اما حالا باید اینجا بی پناه و درمانده، در سکوت، ترس و تنهایی منتظر اتفاق خطرناکی احتمالی می نشست.
نیم ساعتی غرق در افکار آشفته و نا مرتب نشسته و به خود می لرزید که با صدای جیغ بلندی از جا پرید. جیغ بعدی دلیل خوبی برای تحریک کنجکاوی اش و در نهایت ایستادن و از زیر نظر گذراندن منظره از درز پنجره شد.
ارتشی ها دو دختر نوجوان را با چنگ و دندان، با مسخره و خنده و تهدید دنبال خود می کشیدند تا سوار ماشین کنند و با خود ببرند. دختران تقلا می کردند تا از دست آن مردم آزارها رهایی یابند؛ مشت می کوبیدند، لگد می زدند، چنگ می انداختند و مو می کشیدند. همه می دانستند، در حالت عادی کسی جرأت ندارد با یک ارتشی مهاجم که با اسلحه اش ایستاده و ریشخند می زند چنین رفتاری کند، اما آن دو دختر چون فهمیده بودند این آخر کارشان است، برای همین حتی این کار را هم ناامیدانه انجام می دادند.
باالاخره پنج ارتشی، موفق شدند آن دو دختر را سوار وانتشان کنند؛ و با انگولک کردن، بو کشیدن و لیس زدن حیوانی و چندش آور از آنجا دور شدند. بلافاصله چند نفر با حالی زار از غذاخوری، بیرون دویدند و چند قدم بی نتیجه به طرف وانت برداشتند.
او از خانه بیرون پرید و به آن ها که در کنار جاده چمباته زده بودند رفت. همه با ترکیبی از تعجب، ناراحتی و خشم نگاهش می کردند. نیازی نبود کسی قصه را برایش بازگو کند؛ خودش همه چیز را دیده و تا ماورای آن هم رفته بود؛ نیازی به توضیح نبود که این اولین باری نیست که آن مزدورها آنجا آمده اند و تا زمانی که بساط عیش و نوششان فراهم باشد، آخرین بار هم نخواهد بود که برای تفریح به آنجا می آیند.
با صدایی گرفته، بریده بریده از نوجوانی که جلوتر از همه روی دو زانو نشسته بود و پائین را نگاه می کرد پرسید :« پس این... بلا رو... اونا سر دهکده آوردن؟» چند سالی بود که دهکده اش را ندیده بود و فقط افراد پیرتر را می شناخت. نوجوانان برایش چهره ی تازه ای داشتند و جوانان؛ مردان جوان در جنگ بودند و زنان جوان... خدا می دانست کجایند!
پسر با صورت خیسش را بالا آورد و هق هق کنان سرش را تکان داد. با صدایی آهسته و درمانده جواب داد:«آره.»
پیرمردی با ریش ها خاکستری و موهای کم پشت سفید جلو آمد، دستش را روی شانه ی نوجوان گذاشت و رو به سرباز جانباز گفت :« نه پسرم! این بلا رو جنگ سر ما آورده. اونا فقط از حاشیه های جنگ هستن.»
او، زانوی مجروحش را خم کرد و همه ی وزنش را روی پای سالمش انداخت. این کار باعث شد درد چهره اش را در هم مچاله کند. سپس آرام شد و با قاطعیت گفت :« باید جلوشون رو بگیریم.» نگاهی به چند دختر نوجوان که رنگ رویشان را باخته بودند و مادر و پدرههایشان را محکم گرفته بودند کرد. «به هر قیمتی که شده...»
پیرمرد سری تکان داد و با چشمانی مطمئن، اعتمادش را به او نشان داد. او با تنها دستی که برایش باقی مانده بود دست پسر را گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت :« تو خونه ی من... کوله پشتی ام رو بیار!»
آن روز گذشت؛ غروب بارش را بسته بود و هوا رنگ و بوی شب میداد. دو افسر و دو سرباز در یک وانت ارتشی که با سرعت در جاده ای متروک می راند نشسته بودند؛ مدام یکدیگر را دست می انداختند. افسری که پشت صندلی راننده نشسته بود به راننده پس گردنی می زد و با خنده و شوخی ناسزاهای رکیکی نثارش می کرد.
به دهکده ای می رسیدند که مدتی بود آنجا می آمدند و سبکسری می کردند. اما این بار انگار تغییری کرده بود، اما از آن فاصله تشخیص اش مشکل بود. نزدیک دهکده که رسیدند، متوجه تفاوتش با دیروز شدند؛ خیابانِ وسطِ ده مثل روز گذشته خالی نبود. دو ماشین سواری، یک وانت و یک کامیونِ باری جلوی درب چند خانه پارک شده بود؛ آنها قبلاً در گاراژ آن خانه ها بودند!
از شیشه ی یکی از سواری ها می شد دید که روی صندلی جلو، یک کوله پشتی خاکی رنگ قرار دارد؛ وقتی با احتیاط و با کمترین صدایی جلوتر رفتند، تعجب سراپایشان را گرفت. از سالن مهمان خانه ای که پاتوق هر شبشان بود صدای پایکوبی و شادی، و سرود خواندن می آمد.
در خانه ی روبروی سالن، دختری جوان با سربازی که فقط یک دست داشت در حال عشقبازی بودند؛ می خندیدند و روی هم غلت می خوردند. پلاک هایی که سرباز به گردنش انداخته بود در نور چراغ اتاق برق می زد؛ معلوم بود از شدت هیجان حتی زنجیرش را از گردنش در نیاورده بود.
جلوی در یکی از خانه ها پوتین های فرزند آن خانه پیدا بود؛ و این نشان دهنده این بود که او اکنون کنار خانواده اش است و مطمئناً اگر خبر تجاوزگران را شنیده باشد تا سر حد دیوانگی عصبانی است.
روی طناب یکی از خانه ها لباس های یک سرباز پهن شده بود. بدون شک او از همه زودتر آمده، استراحتش را کرده و لباس هایش را هم شسته بود.
در انتهای خیابان دهکده یک پسربچه ی کوچک در حال بازی کردن با قمقمه ی آب ارتشی بود. آن را زیر لوله ای که از دیوار خانه بیرون زده بود می گرفت، پر می کرد و دوباره خالی اش می کرد؛
چهار افسر و سرباز سرخوش فهمیده بودند که تمام این ها خبر از یک چیز می داد: سربازان برگشته بودند! و اگر آنها تا چند لحظه دیگر دمشان را روی کولشان نمی گذاشتند و بروند، هرچه می دیدند از چشم خودشان بود.
از آن روز به بعد، آنها دیگر به آن دهکده بازنگشتند. مطمئناً به این فکر افتاده بودند که با افراد بیشتری به آنجا برگردند و همه را قلع و قم کنند، اما اگر کسی از ماجرای دهکده و عیاشی های آنها با خبر می شد، برایشان گران تمام می شد.
و اما آن سرباز...
او تا آخر عمرش در همان دهکده زندگی کرد!
پائیز 1993؛ سن فرانسیسکو؛ نیویورک؛ حیاط خانه ی «مک مه یر» .
«آهای...» پسر چاق و بی رنگ و رویی با موهای قرمز، در فاصله ی سه متری بالای درخت زرد و کم بار پائیز بود و فریادهای التماس گونه می زد. «نکن بابا! بزار بیام پائین. مایکل! جرأت داری... نزن... الآن میفتم.»
«شیرجه؟ شیرجه؟» روی زمین پسری درشت اندام با لبخندی شرور ایستاده بود و به طرف درخت سنگ می زد و پسر را دست می انداخت. «نترس لنی هنی هیچی ت نمیشه گنده بک. تو عین توپ می مونی. اگه بیفتی زمین دوباره می پری بالای درخت. یه شیرجه بزن.»
- اه بهت میگم نکن دیگه... چقدر بیشعوری الان میفتم.
پسر بچه ی خردسال گـِردی دوید و با اخمهای در هم رفته با مشت به بیضه های پسری که روی ایستاده بود کوبید و او را نقش بر زمین کرد. سپس با خنده ای فاتحانه به طرف درخت دوید و به طرف بالا با صدایی نازک و کودکانه گفت: «لئوناردو ! کایتم. کایتم یادت نره؟»
- پس واسه چی رفتم بالا؟ برو کنار نیفتم رو سرت.
- باشه ولی اول کایت من رو بنداز بعد بیفت.
لئونارد چشمانش را در حدقه تاب داد و با آهی ناشی از بی حوصلگی گفت: «باشه! برو کنار.»
چیزی نگذشت که سایه ی بزرگی روی پسربچه افتاد. دستان سایه مشت شده بود؛ نفرت و خشم از هیبت اش می بارید. نفس بلندی کشید. چشمان لئونارد از ترس گرد شد. سایه یکی از دستان بزرگش را بالا برد، گلوله ی بزرگ و سیاهی پیدا شد. حرکتی ناگهانی کرد. پسربچه با جیغ به کناری پرید. لئونارد روی درخت فریاد کشید. کمتر از یک ثانیه طول کشید تا صدای برخورد سنگینی به گوش برسد...
بررسي داستان:
توصيه مي شود قبل از خواندن اين قسمت کتاب را به پايان برسانيد. هرچند، سعي کردم چيزي از داستان لو ندهم، و حتي اگر کل حوادث داستان را در سه جمله برايتان خلاصه کنم، باز هم خواندن کتابي که به قلم کوئليو باشد پر از لطف است. تک تک جملات احساسات خواننده را بر مي انگيزند، تداعي معاني مي کنند و براي تصميمات پيچ دار الهام بخش مي شوند.
دختري نوجوان با تجربه ي بسيار کم، که از نظر خودش خيلي هم کافي است، با آرزوهاي بزرگ، که به عقيده اش تقريباً دست نيافتني اند.
ماريا، از اوائل سن بلوغ، به دليل داشتن ظاهري جذاب و خواستني به دنبال اکتشاف دانستني هايي در خود مي رود که معمولاً آموزش داده نمي شوند. به کنکاش فيزيکي خود، و بالطبع جسم انسان مي پردازد. از نتايجي که بدست مي آورد راضي است و خود را مي بيند که از اطرافيان داناتر است، تجربياتش نوين اند و نسبت به همسالانش بيشتر مي داند. از اين ويژگي حاصله لذت مي برد و براي حفظ آن، تناسب ميان بالابردن سطح دانش خود، و آموزش دوستان را با قدرت بيشتري حفظ، و ادامه مي دهد.
او از اقليتيست که حاضر مي شود نيمي از عمر خود را به تلاش طاقت فرسا و دوندگي فراوان صرف کند، تا براي نيمه ي باقي مانده ي عمرش به ثبات مطلوب برسد. ماريا، در ابتداي راه هرگز فکرش را نمي کند گاهي براي رسيدن به شتاب ثابت، بايد مرز بي ثباتي را پشت سرگذاشت و ماوراي از هم گسيختگي را تجربه کرد. تا اينکه آن اتفاق برايش رخ داد.
اتفاقي که قرار بود برايش خوش يُمن ترين حادثه ي قابل رخ دادن براي يک دختر ساده -يا حداقل دختري از يک خانواده ي ساده از يک شهر ساده در يک کشور ساده- باشد، اما در عوض او را به تاريک ترين تنگناي زندگي يک جسم کشاند.
در طول اين مسير ناخوشايند، ماريا دچار چالش هايي مي شود؛ اين چالش ها فشار سنگيني بر او وارد مي کنند، اما او با يک کار ساده، زندگي جسمي اش را از زندگي شخصي اش جدا مي کند: مشکلاتش را ناديده مي گيرد و بر اهدافش متمرکز مي شود.
او هنوز هم روياهاي کودکي اش را دارد، با همان آرزوهاي بزرگ به ظاهر دست نيافتني. اما هنوز از فکرش بيرون نرفته اند و با نيمي از وجود، از اينکه به تحقق خواهند پيوست احساس اميدواري مي کند؛ و صد البته که تنها عامل دوام آوردنش در آن وضعيت ناهنجار و آشفته، فقط و فقط آرزوهايش هستند؛ هرچند هم دور و بزرگ و در اضلاع تاريک و مبهم ذهن؛ همين که وجود دارند، او را سرپا نگه مي دارند.
ماريا با وجود سختي هايي که کشيده است و آزارهاي روحي که ديده است، از پس مشکلات بزرگي در زندگي اش بر آمده است. با اينکه هنوز آن احساس امنيت منطقي مورد نياز هر موجود زنده اي را ندارد، اما در تنهائي خود خوشبخت است. اما بالاخره، پيچش اساسي، مهم، و ناگهاني زندگي ماريا فرا مي رسد: او خود را رو در روي سه راهي دشواري مي بيند که به نظرش هر راهش، به سوئي نشانه مي رود که ممکن نيست با انتخاب يکي، ديگري را به خطر نينداخت. او پس از مدت زيادي فکر کردن، تصميم اشتباهي که گرفته بود را عوض مي کند؛ با نارضايتي -به دليل رويداد جديدي که در زندگي اش پيش آمده- سعي مي کند به آرزوهاي ديرينش جامه ي عمل بپوشاند؛ اما در آخر، اتفاق، تصادف، سرنوشت، پيشامد ناخواسته، يا هرچيز ديگر که بتوان نامش را گذاشت، همه چيز را عوض مي کند.
ماريا، که سالها براي رسيدن به اهدافش هيجانزده بود، درست زماني که در نهايت بي ميلي داشت به آنها نزديک مي شد، همه چيز را فراموش کرد و به رخداد جديد، و بسيار خوشايندي که چندي پيش آن را دريافته بود، تن در داد.
قسمت قابل توجه ديگر از شخصيت ماريا اين است که، او از رسيدن به آرزوهايش مي ترسيد. او مي ترسيد زندگي اش پس از رسيدن به اهدافش، اين قدر خوشايند نباشد. رسيدن به آرزوها، برايش فکري غالب شده بود که هر روز با آن زندگي مي کرد، اما مطمئناً پس از رسيدن به آنها، اين افکار از بين مي رفتند و او از اين تغيير بسيار نگران بود.
اين احساس تقريباً تا زماني که شروع به پروراندن آرزوي جديدي در سر کرد ادامه داشت، تا اينکه هدف جديد، که بارها از علائق قديمي اش خوشايندتر بود از راه رسيد. مقصد اين هدف آن قدر نزديک بود که ماريا مي توانست بوي آن را در زير بيني اش حس کند، و همين بيشتر نگرانش مي کرد. اگر قرار بود به همين راحتي تسليم آرزوي تازه يافته شود، تا آخر عمر در حسرت «زندگي کردن با حسرت آن آرزو» مي ماند. بنابرين تصميم گرفت «حسرت» هاي کوچکتر، و سالخورده ترش را قرباني اين «حسرت» جديد کند. تصميم گرفت خود را به آنها برساند تا بتواند تا جاي ممکن از اين آرزوي زيبا و دل انگيز -که فکر مي کرد فقط تصورش زيباست- دور شود و تمام عمر در «حسرت» آن زندگي کند، بسوزد و لذت ببرد.
ماريا، در آخر، وقتي تمام «حسرت» هايش تمام مي شوند، تصميم مي گيرد سبک زندگي خود را تغيير دهد. به هر آرزوئي که فکر کرد، خود را غرق در اشتياقش کند و به آن برسد، و پس از آن، به اهداف بزرگتر بيانديشد و خود را براي «نخوردن حسرت زمان از دست رفته» آماده کند.

سوال من اين است که: چه مقدار با خودمان رو راستيم؟ چقدر در طول روز، سعي
مي کنيم شخص ديگري باشيم؟ کسي که از خودمان بهتر و با حال تر است؛ کسي که
ديگران مي خواهند و مي پسندند؟ چقدر سعي مي کنيم خودمان را تغيير دهيم و
تا چه حد موفقيم؟ و در آخر جواب اين سوالات را به خودمان بدهيم.
و ببينيم به نتيجه اي مثل اين مي رسيم؟
نياز ما به اجتماع، و قاطي شدن با ديگران، نيازي انکار ناپذير است. بدانيم
يا ندانيم، خوشمان بيايد يا نيايد، تشنگي مورد توجه قرار گرفتن، در همه ي
انسان ها سوزاننده است. علاقه به شهرت، محبوبيت، پرآوازگي و نامي بودن، و
وابستگي به جماعت، از واضحات ماهوي ماست.
اما سوالي اساسي پيش مي آيد که چرا هنگام رو در روئي با آن، احساس بدي مي
کنيم؟ شرمي آغشته به احساس گناه. احساس مي کنيم انسان کثيفي هستيم که فقط
در حال نقش بازي کردن است. وقتي به ما مي گويند که تو خيلي باحال هستي،
غبطه مي خوريم که اي کاش باحال بوديم. وقتي ازمان تعريف مي کنند که چقدر
اين لباس ها، اين مدل مو، اين مدل ريش، اين رژ لب، اين ساعت مچي، به تو مي
آيد، گاهي بجاي فخر، حس تباهي مي کنيم. این که من نیستم! این چیزی است که
من پوشیده ام، این نقشی است که من بازی میکنم.
ولي! هويت ما در کالبد جسممان، يا ظاهر منطقي مان، در برابر روح فرمانروا، يک جنس تغيير پذير است. يک شبح سرگردان است. يک ابر سبک.
وقتي مي گويم «تو» با اين ساعت خوش تيپ به نظر مي رسي، وقتي اين حرف را از
«تو» مي شنوم لذت مي برم، خوشحالم که نظر «تو» راجع به من اين است؛ در
مورد يک «تو» حساس صحبت مي کنم. «تو»ي من، يک کانسپت سيال است. مفهومي که
تو را نشان مي دهد، و خيالت تخت، چون تو همان هستی.
در اين مورد از شما مي خواهم که دنبال حقيقت نرويد، چون حقيقت همان است که هست، و نياز به پشتيبان ندارد.[1]
نتایج نظر سنجی هویت در روزهای قبل از تقلب بعضی ها (!) : اکثراً فکر می کردند صفر تا سی درصد از خودشان را در محیط مجازی وب به نمایش می گذراند. در صورتی که به نظر من این طور نیست. ما را کسی نمی شناسد و اینجا راحتیم. خودمان تریم. من بجز با پدر و مادرم و سه نفر دیگر، هرگز من باب فلسفه و دعا و قصور کلام صحبت نمی کنم. ولی اینجا با همه در میان می گذارم؛ و اولین نفری بودم که گزینه ی 0-39% را انتخاب نمودم!
---------------------------- از گفته هاي پرگهربار آرمان.م نويسنده ي معاصر!
----------------------------[1] فردریش نیچه 1844-1900 (واژه شناس و فیلسوف آلمانی قرن 19)
---------------------------- این بیماریه عجب هولناک بود! یه دفعه ای با سر زدم زمین. اما حالا خوبم. نگران نوئیت!
---------------------------- هرکی موافقه پست بعدی معرفی کتاب باشه دستش بالا!
---------------------------- تو نظرسنجی جدید -هرچند یکم دیر شده- شرکت کنید.
----------------------- معنی جمله ی انگلیسی امروز: تمام حقایق، در طولانی مدت، عقل سلیم ِتصفیه شده اند.
خدايا، به من قدرت بده، اما طريقه ي کنترلش را هم يادم بده.
---------------------------- چقدر دلم براي خودم تو بلاگم تنگ شده بود!
---------------------------- متأسفانه پول نداشتم اينترنت بخرم و سر بزنم؛ قربان مرام همه تان با مرامان.
----------------------- کامنت پیشنهادی: این کجاش بحث فلسفی بود؟/ عجب مخی هستی تو! / وبلاگ زیبائی داری، من مثل همه نیستم که همینجوری می گن، من واقعاً مطالبت رو خوندم: زود بیا پیشم آپم!
----------------------- نتیجه ی نظر سنجی قبلی با رأی اکثریت: {(خدا = مبدأ)+(دنیا = همسر سه طلاقه)+(زندگی = محل آزمون)+(خدا = آخرت)}
----------------------- در نظرسنجی جدید حتماً شرکت کنید! (ویرایش: سایت خراب بود، تا فردا می زارمش!)
----------------------- چی رو نگاه می کنید؟ تا حالا کسی که یه بخش جدید به اسم «دعای امروز» تو بلاگش اضافه کنه ندیدید؟ یا که دیدید؟ یا ندیدید؟
گاهي نرسيدن به آرزوها، شيرين تر از رسيدن به آنهاست؛ چه، با رويايشان بتوان زندگي کرد، با خودشان نه.
تا زماني که هنوز زندگي را کشف نکرده ايم، چرا مي خواهيم از مرگ بفهميم؟
دنيا را همانطور که هست بپذيريم. شايد در راه تغيير دادنش، خودمان دستخوش تغيير شويم.
زندگي لذت بخش است، مرگ آرام بخش؛ اين برزخ است که دردسر ساز است.
خدا را شکر کنيد، شايد اين دنيا، جهنم ِ دنياي ديگري باشد!
آدم خوش بين، اعتقاد دارد که در بهترين ِ دنياها زندگي مي کنيم، و آدم بدبين، از اينکه مبادا راست بگويد در هراس است!
خواندن اين مقاله به افراد بي سواد توصيه نمي شود!
يکي نيست بهمون بگه بدبخت بيچاره ي جهان سومي! چي ديدي از دنيا که اين همه ادعاي تحصيل کردگي و با اطلاعاتي مي کني؟ نه خدائيش! بجز از طريق تلويزيون، کجاي دنيا رو ديدي؟ حالا تو شايد سفرهاي کاري براي ديدار با افراد قد بلندتر از خودت کرده باشي...
کي گفته ما که هنوز بر اساس شهرستان تحت زيست طبقه بندي مي شيم، حق حرف زدن داريم؟ [مثال: الف) برو بچه شهرستاني... ب) بيشين بينيم ترکه ج) ساکت بابا، لره! د) رشتي فلان فلان شده!]
روزنامه ي اعتماد مي گه جايزه ي صلح نوبل 2009 به باراک اوباما اعطا شد. خوندم که يکي از عوامل مهم توجه کميته صلح نوبل به اين اقدام، ارسال سيگنال هاي پياپي به ايران بوده است. مطمئن نيستم ايشون روي چه فرکانسي تنظيم بودن که سيگنال هاشون باعث شد نوبل بگيرن، ولي مي دونم تيتر صفحه اول اون روزنامه اين بود: سهم ايران در نوبل صلح اوباما!
بله ما هم در نوبل 2009 هم نقش داشتيم، و هم سهم داشتيم! البته نقش مفعولُ به!
اين قسمت رو بي سواد ها هم مي تونن بخونن!
به زبون ساده تر: اگر جايزه ي صلح رو کار در نظر بگيريم، اوباما نقش کننده ي کار رو داشت؛ و کشور ما نقش شـَونده ي کار!
***
پاورقیسم:
پ.ن. عده اي ناسيوناليست افراطي جوّگير، با اسم وطن پرست ملت دوست، دست به اشتباهات غير عمدي مخربي مي زنند که جبران ناپذير نيست[نيازمند مرجع]. نه عذر خواهي مي کنند و نه خسارت، ما بندگان خدا هم مجبوريم دست به يقه ي آفريننده بشيم. يادمه قبلاً از اين دست به گريبان شدن، به «ايراد بني اسرائيلي» تعبير مي شد. اما، دوره زمونه عوض مي شه ديگه، الان فقط درد دل به حساب مياد[بي نياز از مرجع].
پ.ن. ايراد بني اسرائيلي: برق مي ره، يارو به اديسون تف و لعنت مي فرسته[ارجاع به مرجع]!
پ.ن. باز هم اين شما و اين بخش جديدي که به وبلاگ اضافه شد! نظر سنجي! قابل ذکر است که هر هفته يک نظر سنجي جديد چيز مي شود و در هنگام شروع اون بعدي، نتايج اون قبلي چيز مي شود. توجه شما رو به نظر سنجي اين هفته جلب مي کنم. اين شما و اين هم نظر سنجي اين هفته... نظر سنجي... بريد ستون سمت چپ پائين صفحه ديگه وايساده منو نگاه مي کنه!
پ.ن. و باز هم الحاقی جدید برای بلاگ! نقل قول تصادفی... این بار به فارسی! البته این یکی هر روز عوض نمی شه، بلکه با هر بار باز کردن صفحه، متن جدیدی نمایش می ده.(باز هم ستون سمت چپ پائین صفحه... چند بار بگم؟ مگه این بلاگ چند تا ستون سمت چپ داره که پائینش چیز میز اضافه می کنم؟)
پ.ن. یکی نیست به من بگه عمووووو این همه بخش چیه اضافه می کنی به بلاگ چرندت! یه خورده محتوا رو قوی کن! کیفیت رو بهتر کن، بجای کمیّت! نه جان من یه نفر بگه... تعارف نکنید بگید... من آدم انتقاد پذیری ام!
پ.ن. قابل توجه طرفداران دو آتشه ی پوچیسم! هر کس یه بار نظر بده خیلی منصفانه تره... آقای پوچیست با شمام...!